الشيخ عباس القمي (مترجم :انصاريان)

484

مفاتيح الجنان (فارسى)

و هم بگويد : شاها چو تو را سگى ببايد * گر من شوم آن سگ تو شايد هستم سگكى ز حبس جسته * بر شاخ گل هوات بسته خود را به خودى كشيده از جل * پيش تو كشيده از سر ذل افكن نظرى بر اين سگ خويش * سنگم مزن و مرانم از پيش و اما آن روايت شريف به روايت مجلسى : وقتى ابراهيم جمّال كه يكى از شيعيان بود ، مىخواست خدمت على بن يقطين برسد ، از باب اينكه ابراهيم ساربان بود ، و على بن يقطين وزير هارون الرشيد ، و از نظر ظاهر ، شأن ابراهيم نبود كه در مجلس وزير مملكت وارد شود ، او را راه نداد ! ! اتّفاقا در همان سال على بن يقتين به حج مشرّف شد ، خواست در شهر مدينه خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام برسد ، حضرت او را بار نداد ، روز بعد آن حضرت را در بيرون خانه ملاقات كرد ، عرضه داشت : اى سيّد من ، تقصير من چه بوده كه مرا بار نداديد ؟ فرمود : به خاطر اينكه برادرت ابراهيم جمّال را بار ندادى و خدا ابا فرموده از اينكه سعى تو را قبول كند ، مگر بعد از آنكه ابراهيم تو را عفو كند . على بن يقطين گفت : گفتم : اى سيّد و مولاى من در اين وقت ابراهيم را كجا ملاقات كنم ، من در مدينه و او در كوفه است ؟ فرمود : هرگاه شب برسد تنها به بقيع برو ، بىآنكه از اصحاب و غلامان تو كسى خبردار شود ، در آنجا شترى زين كرده خواهى ديد ، آن شتر را سوار مىشوى و به كوفه مىروى ، شب به بقيع رفت ، بر آن شتر سوار شد به اندك زمانى به خانهء ابراهيم جمّال رسيد ، شتر را خوابانيد ، و در زد ، ابراهمى گفت كيستى ؟ گفت على بن يقطينم ، ابراهيم گفت : على بن يقطين بر در خانه من چه مىكند ؟ ! فرود بيا بيرون كه امر من عظيم است و او را سوگند داد كه اذن ورود دهد ، چون داخل خانهء ابراهيم شد ، گفت : اى ابراهيم آقا و مولا ، از اينكه عمل مرا قبول نمايد ابا فرموده ، مگر آنكه تو از